رونق تولید ملی | سه‌شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۸

شهید اکبر روندی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

شهید اکبر روندی

شهیداکبر روندی

شهید اکبر روندی

یك قیافه بانمك با نشاط وخنده رو، هیچ وقت نبود كسی ببینه اكبر اخمو باشه، اكبر تو همه كاراش یك یك بود. داداش كوچیكش «عباس»رو درعملیات والفجر 9 و در ارتفاعات كوهان سلیمانیه عراق هدیه كرده بود.

علاقه شدیدی بهش داشت خیلی ها هر وقت اكبر رو می دیدند اونو با چشم سرخ شده انگار یك كاسه خونه با وجود مشكلات خیلی زیاد كه تو منزل شون بود و ولی همه رو گذاشته بود اومده بود پیش بچه های گردان حمزه، فرمانده گروهان فجر بود. یكی از شرایط عضویت تو گروهانش با نشاطی، خنده روئی بود بقول دوستان، گروهان فجر جای آدمهای اخمو و بد اخلاق نیست. اكبر رو اگه می دیدید با یك نیروی تازه وارد و گمنام نمی تونستی اونو تشخیص بدی، اهل كلاس گذاشتن نبود با نیروهاش می گفت و می خندید غذا می خورد، خلاصه تو چادر اونها هم استراحت می كرد یك قیافه كارگر بنائی داشت كه هر كس اونو نمی شناخت فكر می كرد همین الان از سرساختمان با اون لباسهای همیشه خاكی اش برگشته. اكبر تو دعاهای توسل و زیارت عاشورا وكمیل از اول دعا با صدای بلند تا آخر دعا گریه می كرد انگار تمام غمهای عالم رو تو دلش داشت و یا تمام گناهان تو نامه اعمالشه ، عجب آدمی بود این بچه كلهر بعد از دعا هنوز سرخی چشمانش از بین نرفته بود كه دست به مزاح و بگو و بخند می زد. یكی از خصوصیات اكبر روندی ناپدید شدنش تو نصف شبها بود و درست بعد از اذان صبح می دیدی سروكله اكبر پیدا می شد یه روز بچه ها كمین كردن خواستند اونو غافلگیرش كنند نمی دونم شهید روندی از كجا بو برده بود اون شب تخت گرفت تا اذان صبح خوابید و همه نقشه های بچه ها رو نقش برآب كرد. عجب علاقه به روحانیت جبهه داشت یكی از خصوصیات دیگرش سكوت معناداری بود كه همیشه داشت. فكری غیر از فكر دنیوی تو قاموسش موج می زد. شهید روندی یك ورزشكار درجه یك هم بود با او تن چابك و چالاكش كوه وكمر و بیابون براش توفیری نداشت. اكبر رو هر وقت می خواستی نمك گیرش كنی كافی بود بهش بگی جون «بلال» قسمت میدم. آخه بلال یكی از رفقای بسیار نزدیك اكبر بود كه دركربلای شلمچه پرواز را برماندن و بقای حق را بر عشق بازی درجبهه ها ترجیح داد.گردانمون خیلی آدمها رو تجربه كرده بود عده ای ازآنها رفتند و عده ای ماندند واكنون جذب لایه های اجتماع شده اند و عده ای هم همین الان با «اكبرها» و «حشمت ها» و «زمانی ها» و «بلال ها» زندگی می كنند. اكبر هر وقت تو دعای توسل به قسمت حضرت حجت (عج) كه می رسید نای ایستادن رو پاها رو نداشت و زانوهاشو می گرفت و بلند بلند گریه می كرد. عصر عملیات نصر 7 دیدم بدن چندتن از شهدا افتاده اند. بچه ها داشتند پیشانیهای اونارو می بوسیدند من هم به تقلید از اونها داشتم این كار رو می كردم. یكدفعه به پیكر خونین و رشید «اكبر» برخورد كردم پیكر مطهرش لبخندی زیبا برلب داشت. اكبر روندی با وجود شجاعت زیادی كه داشت یك آدم محجوب و كم رویی هم بود. در آخرین لحظه های شهادتش هم این موضوع خودشو نشون داده بود. وقتی بدن غرق به خونشو یافتم با دستانش صورتشو پوشانده بود.شب هنگام نیز كه به او سری زدم، دیدم دستاشو از پهنای صورتش برداشته و داره خالق آسمون مهتابی و پرستاره رونگاه می كنه! حالا دیدی بچه ها همشون درجه یك یك بودند.

شهید اكبر روندی مهاجر جنگ تحمیلی و از بروبچه های قصر شیرین همگام با بسیجیان اسلام آبادی گردان حمزه سید الشهداء تیپ مستقل بنی اكرم كرمانشاه را تشكیل دادند و در عملیاتهای متعددی شركت كردند. سرانجام او در عملیات نصر 7 در مرداد 1366 در بلندیهای بلفت و دوپازه عراق دوستان خود را در فراق خود داغدار كرد و به لقاء حق پیوست.